من عاااااشق بافتنی بافتنم هر وقت هم حوصله ام سر میره میرم توی پاساژ مخصوص کاموا می ایستم کامواهای خوشگل و رنگارنگ رو تماشا می کنم کلی ذوق میکنم و حالم میاد سر جاش
دلم می خواد یه عااالمه کاموای رنگارنگ بخرم و از اینترنت مدل بردارم برای خودم ببافم آخ که چه کیفی میده ![]()
تازه موقع بافتنش هم که آدم میره تو خلسه انگاری که میری تو یه دنیای دیگه
بهترین موقعیت برای فکر کردن و آروم شدن
یه چیز جالبم هست اونم اینه که کاموا تنها چیزیه که مامانم با خرید مکررش مخالفت نمیکنه و هر موقع می بینه دوباره یه رنگ تازه خریدم مثل من ذوق میکنه و می شینه طرح میده واسه بافتنش
گربه ها هم کاموا دوست دارن مگه نه؟

امشب که یاد من نیستی
بگذار برایت ترانه ای بخوانم
از آدمکی برفی
که در حسرتت آب شد
و تو چشم های خیسش را
به آستین پیراهنت دوختی

احساس می کنم اونهایی که میان نظر میدن هم مجبوری این کارو می کنن
اگه اینجا دیگه جذاب نیست خودمم می دونم هیچ کسی مجبور نیست بیاد و بخونتش
اینها رو می نویسم تا یادم نره چند مدت طول می کشه تا به خودم بیام
نمی دونم کی قراره این وضعیت تموم بشه ولی می دونم که تموم میشه
چقدر من ماه نوامبر رو دوست دارم
شنبه وبلاگم یک ساله شد ...

جمعه قراره بریم اردو![]()
چه عجب مگه نه؟دو ساله دانشجوییم تازه داریم میریم اردو
البته ۲ هفته پیشم رفتیم واسه واحد اکولوژی ولی این باحال تره چون استادشو خیلی دوست دارم
خدا کنه خوش بگذره
این روزها باز خوشی زده زیر دلم همش دپرسم و اینجوری

